چقدر ثابت قدم ماندم در امری سخت است. با خود عهد بسته ام در زمان‌های معهود این وبلاگ را بروزرسانی کنم، ولی حس می‌کنم  چاه ایده‌هایم خشک شده است. حس می‌کنم خلاقیتم نم کشیده است حس می‌کنم...

اصلا چطور است در مورد همین تمام شدن ایده‌ها سخن بگویم؟

 

 

وقتی که ذهنت چیزی برای تولید ندارد:

 

هنگامی که حس می‌کنم دگر چیزی در چنته نداری، وقتی که قریحه نویسندگی ام خشکیده است، دگر آن شور و رغبت از بین می‌رود. دگر آن شیفتگی نوشتن گم می‌شود و خستگی و کسلی جایش را می‌گیرد. این اتفّاق لزوما درونی نیست. شاید بر اثر وقوع حادثه ای رخ دهد.

 

امّآ دقیقا این‌جایی است که باید برخلاف همه که تصمیم اشتباه را می‌گیرند،‌ تو تصمیم درست را بگیری. باید دست به قلم بشوی یا که کامپیوتر را روشن کنی و شروع کنی به حرکت قلم بر روی کاغذ یا فشار بر دکمه‌های صفحه کلید. باید از همین حالت بنویسی،‌ باید از نا امیدی بنویسی، زیاد هم باید بنویسی. آن‌گاه به تعداد سطور نوشته شده، به انبوه پاراگراف‌ها نگاه کنی. باید صفحه را زیر و رو کنی و باید ببینی که تمام آن چه که جلوی روی تو قرار دارد همه مخلوق توست.

 

بعد از آن می‌گویی: «وَ.......و من این همه نوشتم، ولی شعر نتوانستن می‌سراییدم؟ نه! مثل این‌که هنوز هم چشمه ای در درون من می‌جوشد. من هنوز هم همان آدم خلّاق قبلی ام. باور نمی‌شود.»

 

آن‌گاه در آنی تمام انگیزه‌های از دست رفته ات، شور و اشتیاق محو شده ات و هر چه داشتی به نزدت باز می‌گردند. دوباره شاد می‌شوی، دوباره همان آدم سابق می‌شوی.

 

یادتان هست در ابتدای نوشته گفتم حس می‌کنم ایده‌هایم خشکیده است. حال فکر می‌کنم وَ...و نه اشتباه می‌کردم. من همان آدم سابق هستم. هنوز همان آدم با انگیزه و نشاط هستم. فکر می‌کنید چه چیزی در این مدت کوتاه مر ا زیر و رو کرد؟ چیزی جز نوشتن مرا بهبود نبخشید. حال دگر نمی‌خواهم که متنم به انتها نزدیک شود. می خواهم صفحه‌ای به اندازه‌ی بی نهایت داشته باشم و تا ابد بنویسم. تنها نوشتن مرا از آن حال نجات داد، تنها نوشتن......!

 

بدر آخر باید همان جور که ابتدا گوش زد کردم تنها ثابت قدم بود، و نوشت. هر روز باید نوشت آن هم بسیار نوشت.


باورم نمی‌شود در این ربع ساعت جادویی این قدر حالم خوب شد و نزدیک چهار صد کلمه نوشتم. این است معجزه‌ی نوشتن.