چندی پیش (حدود دو ماه پیش) یک گفت و گو بین نوآم چامسکی و میشل فوکو، در مورد زبان را مشاهده می کردم. 

از نظاره‌ی این فیلم حس خوبی نداشتم. خواستم فیلم را قطع کنم. امّا حسی به من می‌گفت: «نه! صبر کن. مطمئن باش در ادامه، گفت و گویی بهتر را شاهدی.» 



امّا من حس این‌که اصلا گفت و گویی در حال انجام است را نداشتم. حس می‌کردم یک زبان شناس انگلیسی زبان نظرات خویش را می‌گوید، و یک فیلسوف فرانسوی به طور مجزا ایده‌های خودش را.


بعد از گذشت دو سه هفته از دیدن آن فیلم یک اختلاف نظر بین یکی از هم‌کلاسی‌هایم و مسؤول آموزش پدید آمد.

حس کردم یکی از آن‌ها چامسکی است، و دیگری فوکو. بین کلماتی که آن‌ها نسبت به هم به خدمت می‌گرفتند هیچ ارتباطی نبود.



من از این وضعیتی که در آن هستیم خیلی نگرانم. انگار ما زبان نداریم. زبانی که در دهانتان دارید را نمی‌گویم. 


منظورم زبان ارتباطاتی است. زبانی که منجر به دیالوگ می‌شود.

دیالوگ هم آن نیست که من چیزی بگویم، و تو چیزی بگویی.


اگر ایده ای باشد، دیالوگی شکل می‌گیرد، وقتی زبان نیست چگونه ایده ای شکل بگیرد؟


واقعا زبان داشتن چیز خوبی است.