این روزها بیش از هر روزی نیاز به تفکر مفهومی، یا به عبارتی فلسفیدن را حس می‌کنم. با تمام وجود خویش خلاء این چنین اندیشیدنی را دریافته ام و در غم هجرانش سوخته ام.

مسأله‌ای که از معتزله تا فارابی و از فارابی تا کسانی مانند محمدعلی مرادی به آن پرداخته اند، و ذهن خویش را معطوف به آن کردند. به رسمیت شناختن عقل مستقل از هر چیز دیگری،‌ امری بود که هیچ‌گاه در بین مسلمانان رخ نداد. معتزله گر چه با مسأله ای  سیاسی وارد جدال‌های کلامی شدند، امّا هیچ‌گاه از مسائل معرفتی و هستی شناسانه غافل نبودند. امّآ تا عصر خلفای عبّاسی در تنگنا قرار داشتند، آن‌گاه هم که فضا برایشان فراهم شد، تلاش حاکمیت بر غیر سیاسی سازی معتزله بود که این تلاش به نتیجه رسید.


از طرفی انسان مدنی فارابی،‌ و فیلسوفِ برتر از نبیّ او هرگز تبدیل به گفتمان رایج در هیچ عصری نگشت و پس از او شاهد افول شعله‌ی فلسفه‌ی سیاسی در بین مسلمانان بودیم و گسترش فلسفه اولی. در نهایت نیز ملّاصدرا با درآمیختن عقل و نقل و فرمان به دست کشیدن از عالم سفلی تیرآخر را به این پیکر نیمه جان زد. از طرف دیگر رشد اخباری گری در دوران صفویه و ظهور شخصیت‌های مانند حرّ عاملی و الأخصّ مجلسی و تدوین بحار الأنوار به ورطه‌ی انحطاط افتادیم. حال دگر عقل به محاقّ رفته بود و قشری گری یکه تاز دوران گردیده بود، و استبداد را نهادینه کرد.


هنوز هم در اندیشه‌ی شیعی به رغم غلبه‌ی اندیشه‌ی اصولی،  عقل مستفلا به رسمیت نشناخته شده است، و تنها گزاره‌هایی که در توجیه قرائت رسمیِ دین باشد معتبر است.


در این دوران شاهد تلاش‌هایی برای احیای مفهومی شده است. از دکتر محمدعلی مرادی، سید جواد میری و ... می‌توان نام برد. امید است که هم نسلان من دست به دست یکدیگر دهیم و بتوانیم ایران را آن‌گونه که شایسته است بسازیم (البته منظور من تکنوکراسی نیست.).