همیشه هم نباید چند صد کلمه، از امید و خوبی و نصحیت و ... نوشت. گاهی اوقات باید از حال غمگین دل آن هم با کم ترین کلمات نوشت. گاهی غم دلت را نیز باید به اشتراک گذاشت. گاهی باید وبلاگ را با توییتر اشتباه گرفت. گاهی اوقات....

من درون خودم جنگ است، جنگی که متفقین و متحدین همگی به خاکریزهای قلب آشفته ام حمله کرده است. من مانده ام و چندین ارتش تا دندان مسلح. من دست خالی و دشمن با سلاح خاطرات، با سلاح وابستگی، با سلاح اندوه مرا به کشتارگاه می‌فرستد. 

حسّ‌ آن سربازی را دارم که جای آن‌که در اطراف پایگاه دشمن با چترش فروید آید، جلوی فرماندهی پایگاه در شب ملاقات سران  ارتش، آن هم با سر و صدای زیاد فرود آمده است. تمام نشانه‌ها سمت من است و همه منتظر فرمان آتش. امّا فرمانده مرا به اردوگاه کار اجباری می‌فرستد.

آری من در زندان آلکاتراز غم حبس شده ام، به مدت ابد و یک روز، همراه با اعمال شاقّه ی مرور خاطرات، و زندگی همراه با حسرت. حسرت پاسخ به یک خواهش،‌ در آخرین لحظات دیدار. حسرت یک نه گفتن به خواهش دیگر. علاوه بر آن مجازات من همراه با شکنجه است، شکنجه نگرانی از آینده. نگرانی از شکست، نگرانی از رسوایی.

گاهی فقط باید منتظر بود،‌ منتظر یک دیدار، یک دیدار برای گفت وگو، گفت و گو برای پرسش،‌ پرسش برای آرامش و آرامش برای خواب. خوابی به مدت همیشه،‌ خوابی که هیچ برخاستنی ندارد. این لحظات من کم از احتضار ندارد، امّا عزرائیل هم مرا فراموش کرده است. او هم دچار نسینان شده، باید قبض روحم می‌کرد. سکرات موت من بیش از حد طولانی شده است.

کاش هر آن چه نوشته بودم، هیچ‌گاه رقم نمی‌خورد.... 
ای  کاش!