کسانی که مرا می‌شناسند، می‌دانند اهل روز مرّه نویسی نیستم. بسیار از همجهت شدن با بادِ هوای روز متنفرم. این‌که امروز زلزله آید و در مورد آن بنویسم، و اندر فواید مقاوم سازی،‌ و روز دگر به سپهر سیاست پرواز کنیم و در نقد سخنان ترامپ قلم بزنیم، بسیار کار وقیحانه‌ای است،‌ که  از سلبریتی‌های بی‌مایه و سطحی و تابعین آن‌ها و یا از ارادتمندان بازیِ قدرت و یا از دلسوزانِ بی سوژه بر می‌آید.


فکر کنم با این مقدمه به جنگ مذکورین رفتم. آه گفتم جنگ! می‌خواهم با شما در مورد تخاصم‌ها و تضادهای موجود در ایرانشهر (منظورم ثغور ارضی که ایران می‌خوانندش) با شما سخن بگویم.

...

حسّ آن گوینده‌ای را دارم که به بالای منبر می‌رود، و شروع به موضوعه می‌کند، البتّه قبل از آن که خویش موعظه گردد!


حسّ و حال این روزهای میهنم خوش نیست. اعتراض و اعتصاب در جاهای مختلقی از میهنم رقم خورده است (دقّت کنید نگفتم همه‌ی ایران). مردمی ناراضی، که به زعم عدّه ای تنها از سیاست‌های دولت ناراضی اند.


امّآ به گمان من این‌گونه نیست. مردم از تمام ارکان نظام گله دارند، گرچه اصل سخنشان رو به دولت و اقتصادِ سیاسی ایران است.


 امّا هنگامی که با سطور نانوشته‌ی کارگران و پرستان و ... ای که با آن‌ها صحبت کرده ام، یا رسانه‌های غیر رسمی صدایشان را به گوش من رسانده اند فکر می‌کنم آن‌ها هم از سیاست گزاری، هم از اجرا  و هم از نظارت و بازرسی ناراضی اند.



اقوام ایرانی، هموطنان غیر فارس من، فریاد تظّلم خواهی می‌زنند، از آن که اقوام ایرانی هم زبانشان، هم فرهنگشان در ساختار رسمی چندان تحویل گرفته نمی‌شود. مهم تر از آن اصلا مرکز آن‌ها را فراموش کرده است. به این‌جا که رسیدم قلم شکست.


غیرشیعیان (به قول مرکز اقلّیّت‌های مذهبی) نیز با این که نمایندگانی در مجلس دارند، راضی نیستندُ، و حقّ دارند ناراضی باشند. از تبعیض‌هایی که به آن‌ها رفته است گله دارند، از این که به آن‌ها (به ویژه برادران سنّی مذهب) اعتمادی نیست و تنها جای اعتماد هنگام جنگیدن با اشرار است دلشکسته اند.


فضای سیاسی (به ویژه از 88 به بعد) شاهد چرکین شدن دل‌ها از یکدیگر است. کاش به اصحاب قدرت ختم می‌شد، گرچه حوادث سال 88 یک شورش شبه بورژوایی بود، امّا مردان جنوب شهر هم دلشان دگر مثل قدیم صاف و زلال نیست.


آری حرف من این است، این روزها که اصطکاکی که دارد آهسته (یا شاید تند) تبدیل به تخاصم می‌شود، مرا نگران کرده است. اصلا حال وطنم را خوب نمی‌دانم، اوضاع نابسامان سیاسی، اقتصادی و این اختلاف‌ها از طرفی مرا نگران از فروپاشی داخلی و همچنین ار سوی دیگر با سست شدن رکن ملت از دولت ملت کنونی سایه تهدیدهای خارجی قلبم را به درد آورده است.


کاش آن گونه که من فکر می‌کنم رقم نخورد! ای کاش...


پنجره را باز کن به کوچه متروک/ نور بتابد بروی کاشی درگاه/ تا نگه خسته ات غبار ره از تن/ پاک کند ژرف چشمه های گم ماه


«نصرت رحمانی»