به راستی چه پناه گاهی بهتر از نوشتن. می‌توان در هنگامی که می‌نویسی طعم واقعی آزادی را تجربه کنی. می‌توانی جهانی را هر گونه که خود می‌پسندی خلق کنی. می‌توانی آن را اداره کنی، بگذار رک بگویم می‌توانی خدایی کنی.

چطور است همین‌جا آفرینشی کوچک داشته باشیم؟ بیایید ما هم آفرینش کنیم.
.... 

هنگامی که فردریک از آن کوچه‌ی پایین شهر عبور می‌کرد، دگر با یک کوچه‌ی فقیر نشین مواجه نبود. همه چیز عوض شده بود. هیچ تفاوتی بین آن‌جایی که او سکونت داشت و آن محله نمی‌دید. فردریک در شهر دیگری زندگی می‌کرد، اما حسّ آن را داشت که این‌جا هم شهر اوست. ناگهان صحنه ای او را به سال‌ها پیش بازگرداند. وای این خانه‌ی پدری او بود که کودکی و نوجوانی اش را آن‌جا سپری کرده بود. از آن خانه‌ی قدیمی و قراضه خبری نبود. یک آپارتمان شیک. بادش آمد او می‌توانست صاحب این آپارتمان باشد، اما جای آن که رنج دوباره ساختنِ بنا را بکشد، آن را با قیمتی ناچیز فروخت. آهی کشید و رفت. یادش آمد که برادرش چقدر زیرک بود و چقدر با هوش، حالا برادرش صاحب چند واحد آپارتمان است و او....
*******************************************
بابت داستان کج و کوله ام پوزش می‌طلبم. قرار بود که 55 کلمه باشد که شد این.

ممنون می‌شوم، اگر از نظرات خود بی بهره ام نگذارید.